۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

قهرمان



 می گفتند: " بدبخت ملتی که قهرمان ندارد."

اما من نظر متفاوتی دارم. از هر چه قهرمان و قهرمانی به معنای شناخته شده، زده شده ام. آنهایی که قهرمان بودند را دیدیم، نسلی که قهرمان بود یا حداقل می خواست قهرمان باشد و آنهایی که تلاش کردند که قهرمان شوند و آنهایی که دور و بر قهرمانهای ساخته و پرداخته، یا قهرمانهای واقعی جمع می شدند که شاید از قهرمانی آنها اسم قهرمانی نصیب آنها هم بشود. اما این قهرمانستان جز جنگ و خونریزی و آدمکشی (با اسمهای بزرگ و شریف) چه حاصلی داشت؟ 

قهرمانیها شدند داستانهای غیر قابل باور، و قهرمانها شدند تابلوهای روی دیوار، اسم کوچه ها و خیابانها، اسامی اسطوره ای، اسیر قبرها، یا دچار زندانها، شکنجه شده ها، تیرباران شده ها یا دار زده شده ها، ناپدید شده ها، جانبازان، دردها یا حداقل درد یادآوریها، عقده ها، یا شدند نمادهای دروغین از آدمهای سیاسی دروغگو، یا شدند فرصت. فرصت نه برای قهرمانها که معمولا برای فرصت طلبان پرغرض و مرض. حتی اگر فرصتی به قهرمانی رسید همان قهرمانی اش برایش شد شعار و حرف و مرض و همان مرضی که آنها که فرصت را غنیمت دانستند، داشتند:"حرص" و پس دور و برشان هم پر شد چاپلوس حریص. 

اما قهرمان واقعی من همه جا هنوز هم هست که البته اسم دیگری باید برایش جستجو کرد. به طور خلاصه قهرمان من همانی است که می خواهد خوب باشد، در نگاهش، عملش و در لحظه لحظه زندگی اش خواستی هست که خوب باشد. هر چند او هم هزار عیب و مشکل دارد و می داند که با باقی آدمها فرقی و نسبت به آنها برتریی ندارد، پس معمولا نمی بینی اش. دور از دوربینها و دیدهاست. دیده نمی شود، چون نمی خواهد دیده شود. خود را قهرمان نمی داند و نمی خواند. قهرمانم چون نمیخواهد قهرمان باشد، آتش نخواهد افروخت، نخواهد کشت و اگر شانس بیاورد، کشته هم نخواهد شد و پس قهرمان ناخواسته هم نخواهد شد و به عبارت دیگر بت نمی شود. قهرمان من بی جنبه نیست و با مدرک و پول و فرصت و ... آدم دیگری نمی شود، الکی خوش یا ناخوش نمی شود. همان "خوبی خواهی" است که بود.

مثال دور و برمان فراوان است. مثال زنده بزنم: 

* بیش از نود درجه خم بود، پیر به معنای واقعی. به سختی راه می رفت و چادرش را هم به سختی نگاه داشته بود. زنبیل بزرگ میوه پر در دستش بود و با تقلا از خیابان رد می شد. "مادر کمک نمی خواهی؟" به سمتم برگشت. نگاهش، آه، نگاهش هنوز در چشمانم مانده و آن لبخند شیرین، مهربانی از آن جاری بود مثل همه نگاه مادرها. "نه عزیزم، ممنون" و .... بماند.

او قهرمان من است و نگاهش نگاه قهرمان من است. اما او که در این پانزده بیست سال حتما مرده، پس قهرمان زنده من؟

* شاید، هنوز هم آنجا باشند. مسیر بلده نوشهر را که پیاده می روی، آن بالای بالا، به سر یال کوه که می رسی، همان جایی که هم این طرف و هم آن طرف چند کیلومتر باید بروی تا به آدمیزاد برسی، خانه ای هست و خانواده ای آنجا هستند. نگاهشان کنید، به چشمانشان نگاه کنید و باز قهرمان من را می یابید. همانها که هر چند از آدمها دور بودند، جنگ که شد، پسرشان را به سربازی بردند و در جنگ کشته شد. قهرمانی آن خانواده نه در فرزند کشته شان، که در محبت بی دریغشان به هر رهگذری است که از آنجا عبورمی کند. 

* آنها هم که دورند و بالا. قهرمان من نزدیکتر هم هست. همانی که دست آن پیرمرد را گرفت و کمکش کرد. همانی که دل کودکی شاد می کرد.
قهرمان من، همان ساندویچ فروشی بود که به دانشجو و دانش آموز ارزانتر می فروخت. همان خانمی که آدمهای کمی می دانستند که خیراتی که دست به دست جمع می شد به دست او داده می شد تا بین خانواده هایی تقسیم کند تا سر گرسنه به زمین نگذارند. .........

........

........

قهرمانم اینقدرها هم حتی دور نیست و گفتم که هزارعیب و حسن دارد، مثل من، مثل شما. در لابلای خبرها و شلوغیها هم نیست. مادر است با عشق مادرانه اش، پدر با علاقه پدریش. اصلا خود عشق است. محبت است. مهربانی است. وفا
است، صفا است. تلاش و انگیزه است در دیگری، و امید و آرزوی آن یکی. قهرمانش نکردهاند و او هم آنقدر می داند که قهرمان نشود. 

قهرمان من در همه است، نه در لابلای اسطوره ها، نه در خدایان آنچنان یا خداهای راستین یا دروغین یا نیم خداها، که در همه جا هست. به زیارتگاه که می روید، مردم دنبال چه اند؟ چه را زیارت می کنند؟ غیر از استجابت خواسته شان چه تقدسی را پی می گیرند؟ و خدا هم؟ آدمهای بزرگ شناخته شده، قهرمانان ورزشی و پهلوانان چه نمادی اند برای آدم و چه پیامی دارند؟

همه نمادی از درون آدم اند، از آنچه بزرگ و ارزشمند و والا و برتر می داند. این قهرمانی در کجاست؟ چگونه است که همواره در درون تلنگری از درک می نوازد؟ قهرمان ما، لایه ای، یا برگی یا ورقی از درون خود ماست. همان والایی درون ما که بت هم نیست. قهرمان ما، همان من واقعی ماست. همان من، شما و ما و  آنها  است. بعدی از درون ماست که نا گفته دوستش داریم و آن را بالا می پنداریم و همان مقابله می کند تا مغرور، خودبین، فرصت طلب، چاپلوس و بی جنبه و بت دیگری نشویم.

قرار نبود "قهرمان" باشد، پس هنوز به دنبال کلمه دیگری به جای قهرمان می گردیم. 

آیا قهرمان ما، "وجدان" مان نیست؟ و در انتها آهنگ فارسی افغانی "سرزمین من" با صدای داود سرخوش

ارسال شده در چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦

 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر