هر وقت که بالا می رفتیم حال دیگه ای بود.
به دشتها و مناظر دور خیره می شدیم و استحاله ای وجودمان را فرا می گرفت. روی قله ها، هر بار اشکمان باز سرازیر می شد و همدیگر رو در آغوش می کشیدیم. کسی با کسی حرف نمی زد، اما نگاهها باری از معنا داشت. و همه دست هم رو می گرفتیم و باهم سرود می خوندیم. دورها رو می دیدیم و درونمان ذخیره می کردیم و چشمها انعکاسی لرزان بود از طبیعت دور روبرو.
یازده سال پیش، یک ماه پیش از سیل کجور، تقریبا با همان گروه بودیم برای دماوند. دلم می خواست تنها و در خودم باشم و چون عقبدار بودم شانسش را هم داشتم. ولی بامداد آخر که برای قله رفتیم، با امیرحسین که جلودار بود در تاریکی همراهی کردم تا روشنی. همون طوری که سال بعدش، با علی اکبر. و زمانی که نزدیک قله می شدیم گفته شد که" بیایید با هم این حال رو حس کنیم انگار که این بهترین و زیباترین لحظات زندگی ماست". بعدش هر کسی جمله ای از احساسش در اون موقع می گفت. هیچ وقت دوباره فیلم اون لحظات را ندیدم. چند دقیقه بعدش بود که ملودی زد زیر گریه، آنچنان که همه ایستادند و دلداریش دادند و "چرا؟" در میان هق هقش می شد شنید که "چقدر همه شما رو دوست دارم. چقدر همه آدمها رو دوست دارم." شاید اون یکی از عمیقترین لحظه هایش بود؟ ........
یک روز از آنچه به زمان یازده سال پیش تنظیم شده بود هم گذشت.
چند روزی گذشته ازحادثه ای تلخ برای خانواده ای دوست.
یک سال هم از این وبلاگ گذشت.
یک و ده و بیست از حضورشان.
یک و ده و پانزده و بیست از حضور آن بهانه دیگر
و ...
و این روزها باز حادثه ای یاد یازده ساله را لحظه به لحظه برایمان زنده کرد.
زمانها به هم وصل اند. پارسال تا امسال هر چند سخت یا آسان که بدون شک هر دو را داشت، تند گذشت. پارسال این موقع مثل همین دیروز نبود؟ پس عمر ما در کل احساس چند روزه ای نمی شود؟
و همه اینها باز یادمان می اندازد که زمان و روزگار بزرگترین فراموشگاه و معلم و آموزنده صبر است. و زود می گذرد. و نیز این که دلخوش بیخود موفقیتها هم نشویم!
سالروز آنها است . یادشان باقی است در دلها. امید که بمانی برای همیشه در دلها چون آنها که می مانند......
ارسال شده در پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر