خشت اول چون نهد معمار کج
تا ثریا می رود دیوار کج
مصرع دوم این شعر خوشبینانه است. چون اولا قرار نیست دیواری تا ثریا بالا برود و
دوم این که اصلا دیواری که پی اش ناخواسته کج ریخته شده، فرو می ریزد پیش از آن که
ارتفاع برج روی آن از حدی بلندتر شود.
اما همه اینها را برای آن آوردم که به یاد گذشته ها افتادم که آنها مرا در مورد
آینده نگرانتر می کند. آدمهایی که خشت اولها را کج می گذارند و بعد انتظارشان این
می شود که دیواری مقاوم و درست ساخته شود.
مثالی از خودم می آورم یا به عبارت دیگر خودمان. دوستانی که با هم بودیم و فکر می
کردیم متفاوتیم. ما فکر می کردیم دنیا ما را باید کشف می کرد. ما افکار بزرگی
داشتیم و سعیمان آن بود که آنها را گسترش دهیم. دلخوش بودیم که آن چه در توان
داشتیم را به کار می گرفتیم تا آن آرمانهای بلند را بشناسانیم. دلیل همه این
خودبزرگ بینی ها چه بود؟
پیش از خروجم از ایران از نسل جدیدی که تولید شده همان اندیشه ها بود، کسی به شرکت
ما آمده بود و فرم تقاضای کار را پر کرده بود. او هم مثل آن زمانهای ما یک دانشجوی
سال دوم یا سوم لیسانس کارشناسی در همان دانشگاه خوشنام بود. فرمی که پر کرده بود،
نشان می داد که هیچ سابقه مربوطی نداشت. اما با آب و تاب در مورد یکی دو سالی که
به فعالیت دانشجویی مشغول بود نوشته بود. نوشته بود که در تمام این مدت، تجربه
مدیریت دارد. و در پاسخ سوالی که چه کاری می توانست بکند، نوشته بود که آماده است
که هر گونه کار مدیریتی بکند. پس از پیگیریهای مکرری که می کرد، جوابش را این گونه
مودبانه دادیم که فعلا نیازی به مدیر نداریم. اگر لازم بود به ایشان رجوع می کنیم.
به او هم مثل جوانیهای ما امر مشتبه شده بود که چون جامعه از عدم وجود مدیران
باارزش رنج می برد، وجود او هر جا که باشد مغتنم است. او هم لابد مثل آن موقع ما
یاد گرفته بود، منتقد باشد و عیبهای دیگران را ببیند و بزرگ کند، و مدعی بود که
اوست که می تواند آن مشکلات را حل کند.
اشتباهات ما از اینها هم بیشتر بود. ما آنقدر به خود و دیگری جا می دادیم که
نادانسته قابلیت آن را بیابیم که دیکتاتور کوچکی شویم و البته ادعای دموکرات و
لیبرال بودن بکنیم. یادمان هست؟ کلمه ای که برای نقد ساخته شده بود: دموکتاتوری.
به اسم دموکراسی فکر می کردیم ما بهتر از دیگران فکر می کنیم و ما داناتریم. این
موضوع مثلا در کوه رفتنهای ما جلوه می کرد. آدمهایی آنچنان خودشان را آشنا به
تقریبا همه چیز نشان داده بودند که باید حرفشان را می پذیرفتیم. این در حالی بود
که هر کسی از راه می رسید، بعد از مدت کوتاهی شانس احساس مسئولیت را در کوه به او
می دادند. یادم هست در برنامه کوهپیمایی که چهل نفری در آن شرکت داشت، و چند تایی
آدم بزرگ آمده بودند که لابد خیلی از ماها باتجربه تر بودند، چون به من مسئولیت
بزرگ فنی را داده بودند، در جلسه ای که پیش از برنامه بود، سخنرانی بلند و بالایی
کردم در مورد موارد فنی. مثلا در کوه چه باید بپوشند و .... آنها هم که حرفهای
خودم نبود، تکرار گفته هایی بود که به مخمان فرو شده بود، از آنهایی که معتقد
بودیم در کوه، کارشان درست است. یکی دو هفته پیش که با مطلبی حرفه ای در مورد لباس
کوه روبرو شدم، کاملا با آنچه ما می گفتیم متفاوت بود. باز هم از خودم خجالت کشیدم
و از آن که چرا جوانی باید جان انسانها را به باورهای غلط و پذیرش حرفهای آدمهایی
که کمی می دانستند، منجر می کرد. و چرا می پذیرفتیم که دانسته اندک ما مطلق بود.
دوستی که به جمع ما تازه بود، بعدها به من گفت که در اولین برخورد به خود گفتم این
ها دیگر که هستند؟ چرا آدمهایی را اینقدر بزرگ می کنند. و دیگرانی در حاشیه آنها
هستند. یادم می آید برنامه کوهنوردی را که مسئول برنامه پسری ١٧ ساله بود که برادر
دوستی بزرگوار بود. اکنون که می دانم در مورد آن که آدم ١٧ ساله از نظر روانشناسی
بالغ محسوب نمی شود و جمع نسبتا بزرگی را به او سپرده بودند تا ما را از راهی که
اصلا تا آن زمان هیچ کداممان نرفته بودیم و او هم نرفته بود، و حدود بیست کیلومتر
بود، راهنمایی کند. طبیعتا کلی مساله پیش آمد. و نیز فکر می کنم در مورد آدمهایی،
که مسئولیت جان انسانهایی به آنها سپرده می شد، اما آدمهایی مسئول نبودند.
علی رغم ادعاهایمان، باز نابالغ بودن جمع بیشتر یادم می آید. آری ما خود را قبول
داشتیم و در هرمی که معلوم نبود چگونه تشکیل شده بود، جایگاهها و آدمهایی را بزرگ
می داشتیم. این شده بود که ما همه دیکتاتورهای کوچک، حاشیه امنی از آدمهایی که
تاییدمان می کردند، دور و برمان تولید کرده بودیم. و این موجب می شد که نبینیم
واقعیات چیست. آنها حتی اگر خیالی می کردند، آن حاشیه اطرافشان تاییدشان می کرد.
از این سو، نگاهی به گذشته همه مان می اندازم، می بینم که بر خلاف آن همه ادعایی
که می کردیم، ما آدمهایی معمولی بودیم. کسانی که خیلی هایمان اگر جایش می شد حتی
در آن دوران دانشجویی که کمترین و بدیهی ترین وظیفه ما علم آموزی بود، تقلب می
کردند، اگر لازم بود دروغ می گفتند، گول می زدند. و اگر می شد، در نوشتن پایان
نامه ها، ماست مالی می کردند و آنها را با ادعاهای عجیب اما بی پایه پر می کردند.
اگر گیر می کردند کارشان را به دیگری می سپردند و اگر کم می آوردند، روی شانه
دیگران می ایستادند که مرتفع و قوی به نظر برسند.
آری، دوستان، ما هم متهمیم. بعضی هایمان، حتی برای منتقدین از درون نه جای نقادی
دیدند که سعی کردند حذفشان کنند. ترجیح می دادند آنها را تبدیل به مجسمه ای کنند
برای نسل جدید. منتقدین اگر بودند، بایست بی خاصیت، غیر منطقی، و اقلیت به نظر می
رسیدند. بهتر بود که دورشان می کردند که نقد نکنند یا حداقل صدای نقدشان را کسی
نشنود. تمام تلاشها را می کردند که این کارها را به گونه ای بکنند که باور کنند که
زیرک هستند و دیگران ساده لوحند. آنها هم می توانستند خوکهای مزرعه یا قلعه
حیوانات باشند. شاید خیلیهایمان گوسفند نبودند، اما از آن که منتقدین را تبدیل به
قاطر یا اسب مزرعه بکنند، ابایی نداشتند.
یادم هست که گاهی چگونه از ضعف دانش و درک عقاید استفاده می شد تا عقیده و درکی را
قبولانده شود. ظاهری دیگر بود و هدفی دیگر در لوای آن دنبال می شد.
اگر شما جزیی از این بازی نبودید، برایتان عجیب است که چه نوشته ام، باور نمی کنید
که همه اینها که اینجا نوشته ام در یک سری فعالیتهای عادی دانشجویی که به نام
سیاسی هم نبود، اتفاق می افتاد. دانشجویانی که جاذب بودند جذب می شدند و مجموعه به
خودی خود جاذب می شد. آنهایی که با همه اینها بسیار دوستشان دارم و بعضی از لحظات
و تجربیان باارزشم را با آنها آموختم. آنها هم که همگی تغییر کرده اند، دلتنگشان
هستم.
وقتی بدان گذشته فکر می کنم، این که آنهایی که خوبترین به نظر می رسیدند، چگونه
نقد جدی داشتند و قابلیت رویکرد عملیشان به سمت دیکتاتوری جدی بود نگرانم می کند.
آری نگرانم، برای جامعه ام. نگرانم که ساختارهایی شکسته شود، و ساختارهایی دیگر در
بنایی دیگر با خشت کجی دیگر برپا شود. اینها را برای این آوردم که اشاره کنم حتی
در ساده ترین جمعهای آرمانگرا اتفاق می افتاد، چه برسد در ساختار جامعه. این مرتب
تکرار شده و می شود. در واقع نگرانم که آرمانگرایان ما، بنایی را در خیال داشته
باشند اما باز مشابه آن کنند که سی سال پیش انجام شد. نگرانم که اینها جزیی از
فرهنگ ما باشد.
از سوی دیگر اما امیدوارم، چون به هوشمندی نسلها باور دارم و امید دارم که
اشتباهات را چندباره تکرار نکنند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر