این عنوان مطلبی است که حدود ۱۵ سال پیش در یک جلسهای که فرهنگی مینامیدیم در دانشگاه ارائه دادم. میدانم که به موضوعی اشاره میکنم که خیلی وقتها شاید بدیهی به نظر میرسد، اما ما پیش میاید که بدیهیات را نمیبینیم یا ندیدهشان میگیریم. مستقل از بازی کلامی که درونش هست، هنوز فکر میکنم یکی از مشکلات جامعه است.
معمولاً آدمهایی که دور هم جمع میشوند تا کاری بکنند، یا با هم دوست میشوند، یا به خاطر مشترکاتی با هم فعال میشوند، پس از مدتی به خاطر آن که تفکراتشان را با هم سهیم میکنند، مشترکاتی فکری مییابند. این مشترکات معمولاً دلیل یا بهانه دوستیها هم هستند. به هر حال با بحثها و سهیم شدن مشترکات، آن آدمها به تدریج بدون متوجه شدن، تفکر مشترکی مییابند. این تفکر مشترک را تفکر غالب نامیده ام. بعد شروع میکنند در حاشیه آن تفکر غالب صحبت کردن، و گاه توسعه دادن آن تفکر غالب. همزمان این تفکر غالب شده در قالبی قرار میگیرد که آن آدمها فکر میکنند درستش همین است که مرتبا در حاشیهٔ تفکر محدود شدهٔ این جمع محدود میماند. پس عبور از مرزهای تفکر در قالب قرار گرفته میشود. این تفکر را اطرافیان قرار گرفته در قالب هم که در همان فکر غالب شده اند، تایید و تاکید میکنند. این فکر غالب آدم که قالبی شده، حالا مرزهای محکم و صلبی مثل تعصب، و در صورت تند بودن تفکر، خشونت را به دنبال میآورد. هر عضو این تجربه، فکر میکند تفکر خودش کاملا درست است. و فرد در چنین شرایطی فکر یا عقیدهٔ قالبیش را واقعیت، درست یا حقیقت میپندارد، و مسلما به عقبه و همراهی اطرافیان که همان تفکر غالب را دارند، استناد میکند و باورش محکم میماند.
مثلا تمام دیکتاتورها نیاز به محیطی دارند که تایید شوند. اطرافیان، و طرفداران، تنها به خاطر بهرهمندی از منافع نیست که آنها را تایید میکنند. بسیاری از آنها ممکن است با مرور زمان، یا از پیش، تفکر غالب را پذیرفته باشند، و به آن باور پیدا کرده باشند.
مثال آن در نظامیان هم مشهود است. در سازمانهای سلسله مراتبی، به ویژه اگر آموزش خیلی صلب باشد و تاکید شدید باشد، و با دنباله روی فرد فرد افراد دیگر، شخص ممکن است تدریجا روشمندی و مراتب غالب را باور کند.
همین موضوع کم و بیش در مرامها با نامها و نشانهای مختلف جاری است. پذیرش اسم قالبی بر باور هم امکان شکلگیری غالب تفکر را بالا میبرد.
اما این گونه تعصبها تنها سیستمها و تفکرات صلب را شامل نمیشود. حتی آدمهایی که برای تبادل نظر یا دوستها دور هم جمع میشوند، پس از مدتی که مشترکات فکریشان زیاد میشود، ناخواسته فکر غالب، قالبی پیدا میکنند. نتیجهٔ اینها و بسته ماندن فکر به همان گوشه ساده همفکران، همان است که گفته شد. آدمهایی آنچنان فکر و دانستههای محدود خود را باور میکنند که آنها را درست و معمولاً "تنها درست" میپندارند. پس تعصب و از زاویهٔ کوچک قالب دیدن، ممکن است چشم آنها را به درک دیدگاههای متفاوت ببندد، و خود را محبوس تفکر غالب نگاه دارند. این میشود که گفتمان دیدگاههای مختلف با هم، متناسب با صلبیت غالب، و تعصب به تفکر قالبی، مشکلتر میشود.
از نوشته بر میآید که این عارضه تنها دچار کم فکران نمیشود، و اتفاقا آنها که روشنفکر نامیده شدهاند هم، با نام اندیشهای یا مرامی که به آنها منسوب شده، گاه قالب تفکر یا تفکر غالبی را پذیرفتهاند، و بسیار میشود که امکان ورود اندیشه متفاوت را بر خود بسته اند. نه تنها این موضوع فرد را در مرزهای قالب نگاه میدارد، از عواقب دیگر آن است که فرد قدرت نگاه و درک کردن خارج از این قالب را از خود گرفته است. مثلا نمیتواند، تفکر غالب را در گروه خود ببیند، یا از بیرون از مرزی قالبی، به گروه خود، و نیز دیگران بنگرد، و همواره با فیلتر فکر غالب مینگرد.
بازفکری، و دوری از تعصبات، و درگیری با حصارهای فکر، شاید مهمترین راهکارهای خلاصی از این زندانهای فکر، (یا قالبهای فکر) است. + ترانه ای برای ملت بزرگ ایران
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر