تا یک روز پیش از انتخابات بنایم این بود که مستقل از نتایج انتخاباب مطلبی بنویسم در مورد برش اجتماعی طبقاتی فرهنگی و اقتصادی در ایران که از مطالب نوشته ها و عکسهایی که از ایران دریافت می کردم، نتیجه گرفته بودم. در همان زمان هم چند نفر متفکر در مورد آن با دیدگاههای خودشان مطالبی نوشته بودند و البته تا امروز عاقلانی مرتبا با دیدگاههایی به آن می پردازند و هشدار می دهند.
در زمان دومین انتخاب جورج بوش، رقیب انتخاباتی او کری سخن مهمی را به زبان راند. او جورج بوش را متهم کرد:" آقای بوش، شما با کلام تند و ابزارهای نظامی به ترویج دیدگاههای افراطی خود در کشور آمریکا و جهان پرداخته اید. مثلا "جنگ با ترور" و دیدگاههای مذهبی تند از جایگاه کسی که عملکرد و دیدگاههای خود را به دینداران و خداوند منتسب می کنید. نحوه مدیریت و تبلیغ شما افراطی بوده و افراط را ترویج می کند این برای کشور امریکا خطر جدیی است. مردم رسما دو دسته خیلی موافق و خیلی مخالف آن هستند. این گونه شکاف برای جامعه آمریکا بسیار خطرناک است. ما سابقه یکی از بزرگترین جنگهای داخلی را در تاریخ خود داریم. در عرصه جهانی هم شما با چنین سیاستی عملا افراط و بنیادگرایی را در سطح جهان ترویج کرده اید".
برای تشکیل قطبهای اجتماعی، وجود یا شکل گیری طبقات اقتصادی و یا فرهنگی نقش مهمی دارد. این قطبها نه تنها در لایه های پرجمعیت مردم، بلکه در قدرتمندان هم ممکن است شکل بگیرد.
تحلیلها نشان داده که جنگ خونین شمال و جنوب در آمریکا، فراتر از دلایل آرمانخواهانه آزادیخواهی و نیز نفی بردگی، پشت پرده خود دلایل اقتصادی داشت که شکست یا پیروزی یک طبقه اقتصادی، قدرت آنان را توسعه می داد و عملا عرصه را بر دیگری تنگ می کرد. شمال بیشتر به کارخانجات و صنعتی شدن نظر داشت. صنعتی شدن، امکانها را برای دامداران و کشاورزان تنگ می کرد. آنها برای رقابت با ماشین اقتصادی کارخانجات شمال، از برده های کم خرج بهره می بردند. نفی برده داری جدای از مفهومی عقیدتی برای بسیاری در شمال، اهرمی برای کم کردن قدرت ثروتمندان جنوب بود.
در زمان انتخابات ایران عکسهای بیشماری قابل دانلود و نگاه کردن بود. یک عقیده ای هم منتشر می شد که طرفداران دو طیف موافق و مخالف احمدی نژاد هر دو از طبقات مختلف هستند. هر چند در جامعه نمی توان به طور مطلق سخنی راند، اما به نظر می رسد که با دیدن همان عکسها هم، اختلاف طبقاتی دو سمت، بارز بود. به ویژه آن که آشنایی بیشتر مردم با دیدگاههای تند و عملکرد چهار سال گذشته احمدی نژاد، مخالفین او را به رای دادن برای تغییر جریتر کرده بود.
از روی تبلیغات و طرفداران (به جز دسته ای محدود از کسانی که شوری هوایشان را گرفته بود، یا بدلیلی غیرمعقول مثل تظاهر به بودن در طبقه ای دیگر یا انتظار سود پس از انتخابات، ترجیح می دادند خود را به طبقه ای دیگر وابسته نمایند)، اکثریت قاطع مردم را می شد از روی همان عکسها تقسیم بندی کرد. طبقه متوسط تا بالای فرهنگی شامل نخبگان واقعی فرهنگی، روشنفکران، و دانشجویان و در نتیجه اغلب جوانان، مخالفان احمدی نژاد را در طیف طرفداری از اصلاح طلبان تشکیل می دادند. همین طور طبقات متوسط و بالای اقتصادی هم به ویژه اگر جزو دسته اول بودند به اصلاح طلبان اقبال داشتند. طبقات متوسط و بالای اقتصادی مذهبی و سنتی مثل بازاریان، رویکرد محافظه کاری داشتند که خیلی نمی شد از رو و واضح در موردشان نسخه واحدی بست.
مردم طبقه متوسط در مجموع عده ای طرفدار اصلاح طلبان بودند و عده ای بین بد و بدتر اصلاح طلبان را ترجیح داده بودند. طرفداران موسوی و کروبی هم می شد دو دسته دانست، اما همگونی فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی این دو گروه با هم بیشتر بود و مسلما عده ای تا روزهای آخر تصمیمشان در مورد رای دادن به یکی از این دو کاندیدا قطعی نشده بود، در حالی که مطمئن بودند، برای برونرفت از شرایط موجود، حتما به یکی از ایشان رای می دادند.
محسن رضایی درصد پایینی از قشری از جامعه را که به احمدی نژاد ممکن بود رای بدهند، و یا هم مخالف اصلاح طلبان و هم احمدی نژاد بودند را توانسته بود به خود جذب کند. او عملا هم به نظر می رسید که به طور جدی برای انتخاب شدن نیامده و نقش خود را بیشتر در شکستن رای دیده بود.
توده طرفداران احمدی نژاد به غیر از بسیجیان و پاسداران نو و بعضی خانواده های ایشان، پاسداران و روحانیان رده های بالاتر قدرت و سازمانها و نهادهای قدرتمند وابسته به آنان بود. روش پوپولیستی احمدی نژاد طبقه اجتماعی فقیر و بسیار مذهبی مثل جنوب شهر تهران، و مناطق فقیرنشین سایر شهرها یا روستاها و کسانی که مهمترین روش اطلاع گرفتنشان صدا و سیمای دولتی، مجالس مذهبی مثل نوحه خوانی و نیز نهادهای وابسته به قدرت بود. بعضی مدعی هستند که مثلا نحوه پوشش در عکسهای انتخابات وجود طرفدارانی از سایر قشرها را در حلقه طرفداران احمدی نژاد نشان می دهد. اما دقیق شدن به نحوه پوشش طرفداران متفاوت احمدی نژاد نشان می داد که ایشان به طرز ناشیانه ای تلاش کرده بودند خود را از طبقه ای متفاوت نشان دهند و ناهمگونی و تقلیدی بودن ناشیانه آنها را تقریبا در تمام عکسهای چنین طرفدارانی قابل مشاهده بود.
یکی از موضوعات قابل توجه هم مقایسه عملکرد طبقات پیش و پس از انتخابات است. طبقات بالاتر اقتصادی و فرهنگی در عکسها و تبلیغات پیش از انتخابات، مهمترین گروه قابل مشاهده در صحنه طرفداران اصلاح طلبان هستند. پس از انتخابات که فعالیت اجتماعی بهای بالاتری طلب میکرد، طبقه متوسط و پایین اقتصادی، و نیز دانشجویان بودند که فعالترین طبقه اجتماعی را تشکیل دادند. در واقع این گروه پرداخت هزینه های سنگینتر را پذیرفت و دیگران پاپس کشیدند و در مقابل فعالیت قابل مشاهده و بازی از رو برای طبقه بالاتر اقتصادی مردمی طرفدار اصلاحات در داخل ایران کمرنگ شده است.
در گروه طرفداران احمدی نژاد هم دیگر طیف مردم عادی کمتر به چشم می خورد و بیشتر آدمهایی که احتمالا مزدبگیر یا سودگیر هستند به چشم می خورند. طرفداران عادی احمدی نژاد فرصت بیشتری نیاز خواهند داشت تا توجیهات صدا و سیمایی قانعشان کند تا باز به طرفداری او به بیرون بزنند. و البته حربه های صدقه ای موسوم به روش سیب زمینی و پاداش در آینده هم در جمع کردن طرفداران موثر خواهد بود که فعلا که نیازی به رایشان نیست و جمع کردن بحران لازم بوده، سیب زمینی در اولویت نبوده .
یادم می آید دوستی را که از کاشان برای تحصیل به تهران آمده بود و می گفت: " در فرهنگ مذهبی به من یاد داده شده بود که کسی که ریشش را می زند کافر و دشمن خداست. خانمهایی که مانتویی هستند و چادر نمی پوشند ..... هستند. طول کشید تا در تهران بفهمم که عقایدی که فرهنگ پیشینم به من آموخته از ریشه غلطند".
این فرهنگ سالها است که برای لایه ای از جامعه ایران از طریق رسانه های عمومی و در محافل خاص مذهبی یا شغلی دولتی و در مدارس و مساجد تبلیغ شده. عده ای برای مخالفت علنی با دیگر اندیشه ها یا فرهنگها مسلح شده و آموزش مداوم چندساله دیده اند. در میان آنها افرادی هستند که با ثروت یا روشنفکری، دشمن دیرینه هستند و برای جایگزینی تحقیری که حس می کنند، حتی با کسانی که مثل ثروتمندان یا لایه هایی از روشنفکران لباس می پوشند دشمن هستند. این که به آدمی متفاوت- دگر اندیش یا حتی دگرپوش- را که راهش را می رفته تیراندازی شود یا او را بزنند یا به هر نحو تحقیر کنند، بیش از دستورها، نشانه در شکل گیری لایه هایی اجتماعی دارد که از دیگران تا حد کشتن و شکنجه متنفر است و ابزار نظامی هم در اختیار دارد. در لایه های بالایی، شکاف قدرت است و حربه های اقتصادی، اما در لایه های پایینتر، شکاف اجتماعی عمیقی رشد پیدا کرده است.این که این گروه اقلیت است، اهمیتی ندارد. یک نفر می تواند امنیت شهری را بهم بزند. در حالی که این گروه و این عقیده بسیار سازماندهی شده و حساب شده و طولانی مدت در عمق آدمهایی ترویج شده است.
مهمترین راهکار در مقابل آن، درک ریشه ای آنها است که در نتیجه کمبودهای اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی، و اقواهای شبه مذهبی، مشمول چنین طرز عملکردی شده اند. هاله تیره بدون نور تنها بالای سر یک نفر نیست. چنین دیدگاهی تبلیغ و بازتولید شده. دشمن بینی دیگران به گونه ای است که چنین فردی برای پاسخ گرفتن نیاز دارد بداند دیگران همان قدر که او از ایشان تنفر دارد، از وی متنفرند. پس تمام کارها برای خشن کردن طرف مقابل انجام می دهند. اما درک پیشینه و محیط و نفی خشونت او را به چالش می کشد.
اگر پی با خشونت ساخته شود، در سرایی که ایجاد می شود، خشونتگران حکمران می شوند. این داستان مکرر انقلابها است. نفی خشونت سخت است و بلندمدت اما چاره کار.
در زمان دومین انتخاب جورج بوش، رقیب انتخاباتی او کری سخن مهمی را به زبان راند. او جورج بوش را متهم کرد:" آقای بوش، شما با کلام تند و ابزارهای نظامی به ترویج دیدگاههای افراطی خود در کشور آمریکا و جهان پرداخته اید. مثلا "جنگ با ترور" و دیدگاههای مذهبی تند از جایگاه کسی که عملکرد و دیدگاههای خود را به دینداران و خداوند منتسب می کنید. نحوه مدیریت و تبلیغ شما افراطی بوده و افراط را ترویج می کند این برای کشور امریکا خطر جدیی است. مردم رسما دو دسته خیلی موافق و خیلی مخالف آن هستند. این گونه شکاف برای جامعه آمریکا بسیار خطرناک است. ما سابقه یکی از بزرگترین جنگهای داخلی را در تاریخ خود داریم. در عرصه جهانی هم شما با چنین سیاستی عملا افراط و بنیادگرایی را در سطح جهان ترویج کرده اید".
برای تشکیل قطبهای اجتماعی، وجود یا شکل گیری طبقات اقتصادی و یا فرهنگی نقش مهمی دارد. این قطبها نه تنها در لایه های پرجمعیت مردم، بلکه در قدرتمندان هم ممکن است شکل بگیرد.
تحلیلها نشان داده که جنگ خونین شمال و جنوب در آمریکا، فراتر از دلایل آرمانخواهانه آزادیخواهی و نیز نفی بردگی، پشت پرده خود دلایل اقتصادی داشت که شکست یا پیروزی یک طبقه اقتصادی، قدرت آنان را توسعه می داد و عملا عرصه را بر دیگری تنگ می کرد. شمال بیشتر به کارخانجات و صنعتی شدن نظر داشت. صنعتی شدن، امکانها را برای دامداران و کشاورزان تنگ می کرد. آنها برای رقابت با ماشین اقتصادی کارخانجات شمال، از برده های کم خرج بهره می بردند. نفی برده داری جدای از مفهومی عقیدتی برای بسیاری در شمال، اهرمی برای کم کردن قدرت ثروتمندان جنوب بود.
در زمان انتخابات ایران عکسهای بیشماری قابل دانلود و نگاه کردن بود. یک عقیده ای هم منتشر می شد که طرفداران دو طیف موافق و مخالف احمدی نژاد هر دو از طبقات مختلف هستند. هر چند در جامعه نمی توان به طور مطلق سخنی راند، اما به نظر می رسد که با دیدن همان عکسها هم، اختلاف طبقاتی دو سمت، بارز بود. به ویژه آن که آشنایی بیشتر مردم با دیدگاههای تند و عملکرد چهار سال گذشته احمدی نژاد، مخالفین او را به رای دادن برای تغییر جریتر کرده بود.
از روی تبلیغات و طرفداران (به جز دسته ای محدود از کسانی که شوری هوایشان را گرفته بود، یا بدلیلی غیرمعقول مثل تظاهر به بودن در طبقه ای دیگر یا انتظار سود پس از انتخابات، ترجیح می دادند خود را به طبقه ای دیگر وابسته نمایند)، اکثریت قاطع مردم را می شد از روی همان عکسها تقسیم بندی کرد. طبقه متوسط تا بالای فرهنگی شامل نخبگان واقعی فرهنگی، روشنفکران، و دانشجویان و در نتیجه اغلب جوانان، مخالفان احمدی نژاد را در طیف طرفداری از اصلاح طلبان تشکیل می دادند. همین طور طبقات متوسط و بالای اقتصادی هم به ویژه اگر جزو دسته اول بودند به اصلاح طلبان اقبال داشتند. طبقات متوسط و بالای اقتصادی مذهبی و سنتی مثل بازاریان، رویکرد محافظه کاری داشتند که خیلی نمی شد از رو و واضح در موردشان نسخه واحدی بست.
مردم طبقه متوسط در مجموع عده ای طرفدار اصلاح طلبان بودند و عده ای بین بد و بدتر اصلاح طلبان را ترجیح داده بودند. طرفداران موسوی و کروبی هم می شد دو دسته دانست، اما همگونی فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی این دو گروه با هم بیشتر بود و مسلما عده ای تا روزهای آخر تصمیمشان در مورد رای دادن به یکی از این دو کاندیدا قطعی نشده بود، در حالی که مطمئن بودند، برای برونرفت از شرایط موجود، حتما به یکی از ایشان رای می دادند.
محسن رضایی درصد پایینی از قشری از جامعه را که به احمدی نژاد ممکن بود رای بدهند، و یا هم مخالف اصلاح طلبان و هم احمدی نژاد بودند را توانسته بود به خود جذب کند. او عملا هم به نظر می رسید که به طور جدی برای انتخاب شدن نیامده و نقش خود را بیشتر در شکستن رای دیده بود.
توده طرفداران احمدی نژاد به غیر از بسیجیان و پاسداران نو و بعضی خانواده های ایشان، پاسداران و روحانیان رده های بالاتر قدرت و سازمانها و نهادهای قدرتمند وابسته به آنان بود. روش پوپولیستی احمدی نژاد طبقه اجتماعی فقیر و بسیار مذهبی مثل جنوب شهر تهران، و مناطق فقیرنشین سایر شهرها یا روستاها و کسانی که مهمترین روش اطلاع گرفتنشان صدا و سیمای دولتی، مجالس مذهبی مثل نوحه خوانی و نیز نهادهای وابسته به قدرت بود. بعضی مدعی هستند که مثلا نحوه پوشش در عکسهای انتخابات وجود طرفدارانی از سایر قشرها را در حلقه طرفداران احمدی نژاد نشان می دهد. اما دقیق شدن به نحوه پوشش طرفداران متفاوت احمدی نژاد نشان می داد که ایشان به طرز ناشیانه ای تلاش کرده بودند خود را از طبقه ای متفاوت نشان دهند و ناهمگونی و تقلیدی بودن ناشیانه آنها را تقریبا در تمام عکسهای چنین طرفدارانی قابل مشاهده بود.
یکی از موضوعات قابل توجه هم مقایسه عملکرد طبقات پیش و پس از انتخابات است. طبقات بالاتر اقتصادی و فرهنگی در عکسها و تبلیغات پیش از انتخابات، مهمترین گروه قابل مشاهده در صحنه طرفداران اصلاح طلبان هستند. پس از انتخابات که فعالیت اجتماعی بهای بالاتری طلب میکرد، طبقه متوسط و پایین اقتصادی، و نیز دانشجویان بودند که فعالترین طبقه اجتماعی را تشکیل دادند. در واقع این گروه پرداخت هزینه های سنگینتر را پذیرفت و دیگران پاپس کشیدند و در مقابل فعالیت قابل مشاهده و بازی از رو برای طبقه بالاتر اقتصادی مردمی طرفدار اصلاحات در داخل ایران کمرنگ شده است.
در گروه طرفداران احمدی نژاد هم دیگر طیف مردم عادی کمتر به چشم می خورد و بیشتر آدمهایی که احتمالا مزدبگیر یا سودگیر هستند به چشم می خورند. طرفداران عادی احمدی نژاد فرصت بیشتری نیاز خواهند داشت تا توجیهات صدا و سیمایی قانعشان کند تا باز به طرفداری او به بیرون بزنند. و البته حربه های صدقه ای موسوم به روش سیب زمینی و پاداش در آینده هم در جمع کردن طرفداران موثر خواهد بود که فعلا که نیازی به رایشان نیست و جمع کردن بحران لازم بوده، سیب زمینی در اولویت نبوده .
یادم می آید دوستی را که از کاشان برای تحصیل به تهران آمده بود و می گفت: " در فرهنگ مذهبی به من یاد داده شده بود که کسی که ریشش را می زند کافر و دشمن خداست. خانمهایی که مانتویی هستند و چادر نمی پوشند ..... هستند. طول کشید تا در تهران بفهمم که عقایدی که فرهنگ پیشینم به من آموخته از ریشه غلطند".
این فرهنگ سالها است که برای لایه ای از جامعه ایران از طریق رسانه های عمومی و در محافل خاص مذهبی یا شغلی دولتی و در مدارس و مساجد تبلیغ شده. عده ای برای مخالفت علنی با دیگر اندیشه ها یا فرهنگها مسلح شده و آموزش مداوم چندساله دیده اند. در میان آنها افرادی هستند که با ثروت یا روشنفکری، دشمن دیرینه هستند و برای جایگزینی تحقیری که حس می کنند، حتی با کسانی که مثل ثروتمندان یا لایه هایی از روشنفکران لباس می پوشند دشمن هستند. این که به آدمی متفاوت- دگر اندیش یا حتی دگرپوش- را که راهش را می رفته تیراندازی شود یا او را بزنند یا به هر نحو تحقیر کنند، بیش از دستورها، نشانه در شکل گیری لایه هایی اجتماعی دارد که از دیگران تا حد کشتن و شکنجه متنفر است و ابزار نظامی هم در اختیار دارد. در لایه های بالایی، شکاف قدرت است و حربه های اقتصادی، اما در لایه های پایینتر، شکاف اجتماعی عمیقی رشد پیدا کرده است.این که این گروه اقلیت است، اهمیتی ندارد. یک نفر می تواند امنیت شهری را بهم بزند. در حالی که این گروه و این عقیده بسیار سازماندهی شده و حساب شده و طولانی مدت در عمق آدمهایی ترویج شده است.
مهمترین راهکار در مقابل آن، درک ریشه ای آنها است که در نتیجه کمبودهای اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی، و اقواهای شبه مذهبی، مشمول چنین طرز عملکردی شده اند. هاله تیره بدون نور تنها بالای سر یک نفر نیست. چنین دیدگاهی تبلیغ و بازتولید شده. دشمن بینی دیگران به گونه ای است که چنین فردی برای پاسخ گرفتن نیاز دارد بداند دیگران همان قدر که او از ایشان تنفر دارد، از وی متنفرند. پس تمام کارها برای خشن کردن طرف مقابل انجام می دهند. اما درک پیشینه و محیط و نفی خشونت او را به چالش می کشد.
اگر پی با خشونت ساخته شود، در سرایی که ایجاد می شود، خشونتگران حکمران می شوند. این داستان مکرر انقلابها است. نفی خشونت سخت است و بلندمدت اما چاره کار.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر