الان کمتر از ۱۵ درصد مرد به کلیسا میروند که اکثرشون پیرند. بیشتر کلیساها شده اند موزه یا به صورت یک اداره درآمده اند و بعضیشون که اتاقهای زیادی داشته اند با تغییراتی تبدیل به آپارتمان شده اند.
بیشتر مردم که اصلا به کلیسا نمی روند هنوز خودشون رو مسیحی کاتولیک می دونند. حتی اگه کلیسا اعلام کنه که برای حفظ یا مرمت یه ساختمونش به کمک مالی مردم احتیاج داره کمک هم ممکنه بکنند. بیشتر مردم تنها (به قول ضرب المثل خودشون) دو بار در زندگی به کلیسا میرند. زمان تولد(غسل تعمید) و زمان مرگ و اونهایی که در میان اونها کمی معتقدترند ممکنه برای ازدواج یا برای غسل تعمید فرزند هم گذرشون به کلیسا برسه.
اشاره شد که از زمانی که ثبت ازدواج نیازی به مراسم مذهبی نداره دیگه عده ای از مردم علاقه ای به رفتن به کلیسا در زمانی که زنده اند و می فهمند ندارند. بسیاری هم اصلا در قید و بند کلمه ازدواج نیستند اگرچه قوانین موجود زیاد فرق قانونی بین آدمهایی که تنها با هم زندگی می کنند و اونهایی که با هم رسما ازدواج کرده اند نمی گذاره.
عده ای هم ضد خدا(اتئیست) شده اند و البته تعداد اونها نسبت به کسانی که نسبت به دین و خدا بی تفاوت هسنند خیلی کمه.
به خواست مردم دیگه مدارس مذهبی نیستند. تنها یه درس دین در مدرسه ها آموزش داده می شه و اون به اصول اولیه کلیه مذاهب بدون تاکید بر هیچ کدام از اونها می پردازه.
علت اینها چه بوده؟
مذهبی ها میگویند که اثر بد فرانسوی هاست. اونها میگویند که فرانسویها یکی از سکولارترین کشورهای اروپا و جهان هستند و کبکیها که همیشه به ریشه فرانسوی شون خیلی افتخار میکنند تحت تاثیر رویکرد فرانسویها بر علیه دین از دین دور شده اند. مشکل تهاجم فرهنگی غرب به طور کلی شامل خود کانادا و نیز کشورهای اروپایی البته دلیل کلیتری است که توسط اونها ارائه می شود. به نظر اونها این آثار از طریق توریستها و نیز از طریق تکنولوری با رواج مادیگری و نیز لاابالی گری و فردگرایی مفرط به شهر منتقل شده . (میدانیم که در میان کشورهای غربی ایالات متحده بیشترین آدمهای مذهبی رو داره در حدود ۹۰ درصد مردم آمریکا به وجود خدا معتقدند).
در مقابل مردم کوچه و بازار مقصر اصلی رو کلیسا می دونند. اونها می گویند که کلیسا بسیار سخت گیر بود. کلیسا فاصله زیادی رو بین مومن و غیرمومن ایجاد کرده بود. مومن بودن خیلی سخت و مومن نبودن هم سختتر بود. خود مومنان بایستی به روال کلیسا غیر مومنان رو ترد می کردند. غیر مومنان یا کسانی که با دیدگاه کلیسا غیرمومن شناخته می شدند اما باید باز از دستورات تند کلیسا پیروی می کردند. کلیسا در اوج قدرت گاهی جایگاه خودش رو با خدا عوض می کرد و حداقل در جایگاه اتصال بین مومنان و خدا قرار می گرفت.
مردم از قدرتمداری کلیسا و همراه شدن اون با قدرتمندان و ثروتمندان ناامید می شدند و البته خود کلیساییان را ( که همه رو محکوم به گناهکاری می کردند) معصوم نمی یافتند.
در این میان با وجود رو شدن پشت پرده های نه چندان جالب کلیسا حتی مومنان به فکر می رفتند که آیا راه مستقیمی برای ارتباط با خداشون ممکن نیست و خیلی از اونها هم کم کم مسیحی بدون کلیسا شدند.
کلیسا و مذهبیون کلیسایی هم اعتقاداتی خرافی رو رواج می دادند. آدمهایی که نسبت به اونها آگاهی پیدا می کردند تعدادشون روز به روز فزونی می گرفت و در نتیجه از کلیسا زده می شدند.
مردم می گویند که سرعت دور شدن درونی از کلیسا هر چند خیلی کند بود اما وقتی علنی شد یعنی زمانی که مردم جرات کردند عقیده ای جدی درونیشون را رو کنند خیلی سریع رشد کرد . به طوری که ظرف ۱۰ سال نرخ مردمی که به کلیسا می رفتند از ۱۰۰٪ به ۱۵٪ کاهش پیدا کرد و البته تا دهها سال بعد هم تغییر زیادی نداشته و البته با مرگ تدریجی پیرها کمتر هم می شود.
این در حالی بود که کلیسا تلاش زیادی برای اصلاح از درون کرده و جایگاه خودش رو به جای واسطه بشر و خدا به خدمتگزار انسان تغییر می دهد و از خرافات سعی کرده بپرهیزد و ...
اما به نظر می رسد که نسل حاضر پذیرای مجدد کلیسا نباشد.
در انتها اشاره می کنم که در نوشتن این مطلب سعی کردم یه شنونده باشم و نظرات ارائه شده رو بنویسم و چون بیشتر مخالف کلیسا بود اونها رو به همون شکل آوردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر