می دانیم مامورت کرده اند که مردم را بزنی.
می دانیم دلت رضا نمی دهد به آن چه می کنی.
می دانیم دل تو هم مور مور می شود که آدمهای دست خالی را بزنی. یا جلوی چشمت ببینی که با آنها چه می کنند.
و در تنهاییت گریه می کنی که این چه کاری است که وظیفه ات کرده اند. از خودت منزجز شده ای. می دانی نامردی است.
تو بزن و دلت را ریش کن.
و من به تو گلی هدیه می دهم. گلی که بدانی که می دانیم....
از الان ما سلاحمان گل می شود.
گل می دهیم به تو. گل می دهیم به همدیگر. کلام ما دیگر گل است.
همه می دانیم، تو هم می دانی. راز گل سرخ را همه می دانیم.... و راز قطرات اشکی که روی آن است.
برادرم بیا این گلی است هدیه به تو که ما را می زنی!
اگر نه گل یادآور خوبی برایت است
امیدوارم خارهایش یادت بیاورد که چه می کنی
امیدواریم تو زودتر به خودآیی تا یک عمر در رنج پشیمانی اکنونت نمانی.
ارسال شده در دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۸
برادرم، گل سرخت....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر