در اخبار مدتی پیش کشته شدن آدمهایی را در دعوای قومیتی در اندیمشک خواندم. معمولا در اخبار یا در دادگاهها به واقعیت واقعه ها و نیز به حل مسایل فرهنگی یا فرهنگسازی کمتر پرداخته می شود. مردم با معرفت لر را خیلی دوست دارم و در میان آنها با لرهای اندیمشکی و بختیاریهای ایذه و مسجد سلیمان زیادتر برخورد داشته ام. آنها که بدون اغراق می گویند که زمانی که یک لر به تو دست دوستی می دهد برای تو جان هم حاضر است بدهد.اینجا حکایتهایی کوتاه را که یا خودم تجربه کرده ام و یا در صحبت با چند نفر از راننده های لر و در پروژهایی که در ایران کار می کردم شنیدم می آورم:دعواها-----------------------------------------------------زمانی که اولین بار به مسجدسلیمان رفته بودم، در و دیوار پر بود از پارچه های مشکی عزا و عکس جوانان. بعد که در شهر گشتم دیدم پر بود از مغازه های چاقوهای ضامن دار و پنجه بوکس. و در صحبت با مردم دانستم که دعواهای بین جوانان و تکرار خونخواهیها واقعه هایی آنچنانی را ناشی می شد.خون -----------------------------------------------------" یک موضوع دعوای دو قوم را جدیتر کرد. در هنگام بحث جدی قلمرو، سنگی به سر پیرمرد، پیر قوم دیگر خورد. او از حال رفت ولی بعدش سر حال آمد. چند ماه بعدش اما از بیماری مرد. مشکل ازین جا آغاز شد که در وصیت نامه اش نوشت و به اطرافیان گفت که او با همان سنگی که به سرش خورده بود، ضعیف و مریض شد. پس خونش به گردن قوم دیگر است. و مردم قومی که او پیرش بود باید انتقامش را بی برو برگرد می گرفتند.مدتی بود که کاری در خرم آباد پیدا کرده بودم. یک روز . من از محل کار دولتی ام برای مرخصی برمی گشتم به چادرهایمان. بی خبر از برنامه قوم دیگر برای خونخواهی پیر. و بیخبر ازآن که همه مردها و خیلی از زنان برای مراسمی -شاید عروسی- رفته اند. و من با کلی بچه تنها بودم. اولین تیر که به سمتمان شلیک شد، همه تفنگها را در جاهای مختلف اطراف خیمه مان چیدم و از برادران کوچکم خواستم کمکم کنند و مرتب از جاهای مختلف تیراندازی می کردم جوری که باور کنند تعدادمان زیاد است. خیلی تیراندازیم خوبه. هدف می گرفتم و فقط به پایشان می زدم. دو سه نفر که زخمی شدند رفتند. اما حالا من شدم هدفشان و خانواده که برگشتند فراری شدم".زمانی که مطلب را می گفت دهه ها از آن ماجرا گذشته بود، اما هنوز دو قوم در دعوا بودند و خونبها و دخترهایی که برای وصلت داده شده اند، آنها را به هم صلح نداد. و اضافه کرد:" من هنوز می ترسم و به خرم آباد نمی روم و ما کلا سالها است خانوادگی به اندیمشک آمده ایم."اینها را یکی از راننده های سد کرخه برایم گفت.مسلسلچی----------------------------------------------------دیگری زمانی دیگر برایم گفت که:"در یک دعوای قومی کار به جایی کشید که نیروهای نظامی دولت برای سرکوب جنگ بین اقوام دست به کار شد. اما نه تنها قوم تسلیم نشد بلکه با دولت جنگیدند. در انتها تنها یک جنگجو با مسلسل مانده و کوتاه نمی آمد و کلی آدم را زخمی کرد یا کشت. هنگامی که از پشت موفق شدند او را بگیرند متوجه شدند دختری لر بود."عکس فرهنگ-----------------------------------------------------در دیداری از ایذه که با عید غدیر همزمان شده بود، با یک راننده به یک محل باستانی قدیمی رفته بودیم و گروهی برای رقص و پایکوبی آمدند. من هم بی خبر از همه چیز از جمعیت عکس می گرفتم که یکباره دیدم جلوی دوربین تیره شد. سرم را که از پشت دوربین برداشتم متوجه شدم که نیرگی لباس محلی بختیاری مردی بلندقامت از ایشان بود که روبرویم ایستاده بود و محکم و خشن گفت عکس نگیرم. به شیوهء معمول بختیاریهای کوچ نشین مسلح بود و گاهی هم در طی برنامه شان با تفنگش تیر هوایی در می کرد. آمدم که بگویم چرا عکس می گیرم و برای علاقه ام به فرهنگشان است که راننده مرا کناری کشید و گفت: "یک کلمه حرف نزن. فقط ازیشان فاصله بگیر و عکس نگیر که گوش ندی ممکنه خونت رو بریزند". دوربین را بلافاصله غلاف کردم. راننده بعدش رفت و با ایشان حال و احوال کرد و طبیعتا با بعضیشان آشنا در آمد. برای ایشان گفت که من چرا عکس می گیرم و از کجا آمده ام و احتمالا هم گفته بود که آدم بدی نیستم. یکدفعه متوجه شدم همان مرد قوی هیکل روبرویم ایستاده و می گوید: "آقا ببخشها. ما به غریبه اجازه نمی دیم از مراسممان عکس بگیره. اما تو که غریبه نیستی. بفرما هر چی می خواهی عکس بگیر". بعدش هم گفت که باید بیایی و شام در خدمتت باشیم. دوست راننده ام گفت که جدی می گوید. اما من معذرت خواستم چون باید فردا صبح بازمیگشتم. هر چند خیلی طول کشید که عذرم را بپذیرند.بسیار فاصله بین خشم و محبت عمیق ایشان کوتاه بود. هر چند در آن قومها خیلی صریحتر و البته صافتر، صادقانه تر و صریحتر بود، اما در لایه ای از فرهنگ ما می توان این را یافت. فرهنگمان شاید نیاز به بازنگریی دارد.ارسال شده در جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸
در اخبار مدتی پیش کشته شدن آدمهایی را در دعوای قومیتی در اندیمشک خواندم. معمولا در اخبار یا در دادگاهها به واقعیت واقعه ها و نیز به حل مسایل فرهنگی یا فرهنگسازی کمتر پرداخته می شود. مردم با معرفت لر را خیلی دوست دارم و در میان آنها با لرهای اندیمشکی و بختیاریهای ایذه و مسجد سلیمان زیادتر برخورد داشته ام. آنها که بدون اغراق می گویند که زمانی که یک لر به تو دست دوستی می دهد برای تو جان هم حاضر است بدهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر