امسالم مثل هر سال سنت آیدا رو انجام دادیم. هفت تا شمع روشن کردیم و باز تا موقعی که تموم بشند سوختند.
باور کنیم یا نه دوازده ساله رفتن. شاید احساسم رو دوستان دیگری هم دارند که اون روزهای با هم بودنمان بهترین روزهامون بود و تکرار نمی شوند چون ما هم خود تغییر کرده ایم. و البته دیگر با هم نیستیم. آیا اون روزها که با دوستان بودیم بهترین بودند؟ یا این احساس درونی ما بوده که اون روزها رو بهترین کرده اند؟ راستش رو بگم وقتی شروع کردم به وبلاگ نوشتن که خیلی دلم گرفته بود و می خواستم با این ارتباط باریک یادی از اون روزگاران بکنم.
این وبلاگ دو ساله شد. ازون انتظار خاصی نداشته ام و دنبال بسیاری از چیزهایی که می شه دنبالش بود نبودم. اما همین که جایی بود که با دوستانی عزیز کلامی حرف بزنم البته گاهی هم دوستانی پیدا کنم و گاهی هم بخت این رو داشته باشم که حرف دوستانی رو ببینم غنیمت بوده.این شانس بزرگی رو بهم می داده که عزیزهایی که هیچ بهانه ای برای احوال پرسیمون هم نمونده بود پیدا کنم. البته عیبش این بود دوستانی که با اونها ارتباطمان همیشه در ابعاد دیگری بود، حوصله شون سر بره.
اما مشکل اینه که در مورد ایران چون همه چیز همیشه به دولتها وابسته بوده، حرف زدن همیشه می تونه سیاسی بشه. و منم چون آدم سیاسیی نمی خوام باشم سعی کردم که از اونها طفره برم. نتیجه اون شده که نوشته هایی که برای وبلاگ نوشتم اما هیچ وقت این جا نگذاشتم تعدادشون از اونهایی که گذاشتم بیشتره. همین هایی هم که نوشتم خیلی کوچک شده و اونقدر از سر و ته حرفم زدم که گاهی بی سر و ته شده اند.مگر زمانهایی که فکر کردم باید حرفهایی رو منتقل کرد، چون معتقدم دوستانی دارم که معمولا از قدرت فاصله دارند و شاید به همین دلیل با مردم نزدیکند.
اما دغدغه هایی که تخصصی نبود رو بیشتر این جا آوردم.
این وبلاگ بهانه اش از یک بلای طبیعی شروع می شه یعنی سیل کجور ۱۳۷۵. در این دوره اخیر در سال ۸۷ بحث بلاهای طبیعی رو هم اما نه از بعد تخصصی اضافه کردم که همون طوری که دوستان عزیزم نوشته اند از مشکلات بسیار جدی ایرانه، و از جنگ کمتر جدی نیست. اما در میان اغلب مردم و حتی روشنفکران و متخصصین مغفول مانده یا حداقل قدری که هست جدی گرفته نشده و باید کارهای بیشتر بنیادی در موردش بشه. همیشه در مورد برنامه ریزی و مدیریت و کارهای مربوطه اش در ایران منتقد بوده ام. خوشبختانه دوستان عزیزم کمی در جریان کارهایشان در این مورد خبرم کردند. مهدی زارع که مثل همیشه دغدغه های زلزله ای رو داره و لابد با دوستان و اساتیدم مثل ساسان عشقی و محمدکاظم جعفری در پژوهشگاه زلزله دارند تا جایی که از دستشون برمیاد انجام می دهند.
مهدی تقی زاده هم فیلم مستندی رو ساخته تا با هشدار از دل سخنی کارشناسی بگه شاید به دل مخاطبش بنشینه و تغییری ایجاد کنه.
کامران خبرم کرد از کاری بنیادی با گروهی که شامل مهدی زارع و داودرضا می شن برای درسگیری از زلزله بم و آمادگی آینده. به قول خودش تغییری می آفرینند و البته باز به اشاره اش به سخن مادر ترسا که اگه نمی تونین ١٠٠ گرسنه رو سیر کنید تنها یکی رو سیر کنید.
یادم رفت بگم که دوستای دیگه ای مثل پدرام و علک و .... هم مستقیم یا غیرمستقیم با موضوع مرتبط کاری شغلی یا آموزشی بوده اند و تازه از خیلی ها هم بی خبرم.
اما ....
این مطلب ۳۰ شهریور نهایتا فرستاده شده.
ارسال شده در سهشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٧
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر