۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

انتخابات: زمان سبز یا سفید است. قرمز و زرد و سیاه دیگر بس

باورم نمی شه که دوازده سال گذشته. عصر دوم خرداد به پارک رفته بودم. مردم را می دیدم. معمولشان خوشحال بودند و احساس می کردند که کار بزرگی انجام داده اند. نکته جالب آن بود که آنها معمولا معتقد بودند علی رغم رایشان اسم دیگری از صندوقها بیرون می آید. مثل جمله مشهور گل آقا: "نوشته می شود خاتمی خوانده می شود ناطق". با این حال احساس می کردند کار بزرگی انجام داده اند که به اسمی غیر از آنچه انتظار می رفت رای داده اند تا "نه" گفته باشند. حتی زمانی که یک "آری" داشتند، آن آری هم در واقع "نه" بزرگی بود به سلطنت. سالها بود انتظار رای دادن آری می رفت به هر چه انتظارش از قبل برایشان تعیین می شود. این "نه" هم معنایش آن بود که می دانستند و می خواستند که چه نشود. هر چند مطمئن نبودند چه می شود. اتفاقی که افتاد با پیش بینی ها متفاوت بود. رای خاتمی آنقدر با ناطق فاصله داشت که نمی شد هیچ جوری ماست مالی اش کرد.
چهار سال پیش زمان انتخابات در اتاوا بودم. با وجود تمام توصیه های ایمنی در روز آخر تصمیم گرفتم بروم رای بدهم. می خواستم آن نشود که این چهار سال شد. ایرانی در تمام جهان حق رای دادن دارد. و بعد از تحریم کنندگان، تنها طرفداران امثال احمدی نژاد هستند که اصلا علاقه ای به رای ایرانیان خارج از کشور و اکثر ایرانیان داخل ندارند. وقتی که برای رای دادن می رفتم، متوجه یک جمع حدود ۵٠ نفری شدم که روبروی سفارت -آنطرف خیابان- ایستاد بودند و به تعدادشان هم آرم و شعار و عکس در دستشان بود. شعارهای تند می دادند و هر وقت کسی را می دیدند که برای رای دادن آمده، شعارشان خطاب به او می شد. فردی که می خواست رای بدهد جاسوس، وابسته، حقوق بگیر دولت و .... نامیده می شد.
با خونسردی رفتم داخل و رای دادم. وقتی بیرون آمدم متوجه شدم که در سفارت رنگ سرخ پاشیده شده. و شعارها باز علیه من شد. آنها من را دانشجوی بورس جمهوری اسلامی خطاب کردند. به خودم گفتم "آش نخورده و دهن سوخته". از این که عده ای از هموطنانم مرا که اصلا سیاسی هم نبوده و نیستم به خاطر این که رفتم رای بدهم این گونه خطاب کنند، بهم برخورد و به سمت طرف دیگر خیابان رفتم تا با ایشان حرف بزنم. پلیس قاطی کرده بود که چه کند و جلو آمدند ببینند چه می شود. من هم انگار نه انگار، رفتم به میان آنها. بعد از کلی با خودم چانه زدن خودم را قانع کرده بودم که رای بدهم، و البته این حق را بدیگران می دادم که رای بدهند یا نه. اما به نظر می رسید این گروه این گونه نبودند و کسی اگر غیر نظرشان عمل می کرد، هزار پیشوند ناجور به او وصل می شد. عده ای ازیشان مثل این که انتظار درگیری داشتند عقب زدند. اما چون دیدند من ایستادم و شروع به حرف زدن با ایشان کردم، نمی دانستند چه بکنند. بعضیهاشان شروع کردند به داد و بیداد و فحاشی. و تحقیر من. به ایشان گفتم که آنها را درک می کنم که یکی با تندی و فریاد گفت "نمی خواهیم امثال تو ما را درک کنند". و بعدش گفتم من فقط آمدم بگویم "من بورس ایران نیستم". نرسیدم بگویم که بلکه دو بار هم با وجود تایید علمی مردود شده ام و جالب این بود که دلیل قبول نکردنم هم بعدا فهمیده بودم این بوده که دیگرانی بایست ازین طریق از ایران می رفتند. یکی از آدمهای شعاردهنده به حالتی که می خواست مرا بزند جلو آمد. و دیگرانی با تحقیر من : "ارزش زدن هم ندارد". کنارش کشیدند. یک جوان سراغ من آمد و گفت "ببین اینها خیلی کشیده اند". به او گفتم "می دانم". اما دیگری آمد او را کشید و به او گفت "با این حرف نزن!" و به من گفت "برو. گمشو دیگه". و منم رفتم. گم شدم! و بعدا شنیدم که رای ها در اتاوا آن طوری بوده که فکر می کردم جامعه ایران هم آنگونه رای میداده. و بسیار متفاوت با شمارشی که گفته شد که انجام شده در کل.
اون روز خیلی به فکر فرو رفتم. تفاوت ماهوی این گروه با لباس شخصی ها که در ایران مردم را می زدند زیاد نبود. می دانم که آنها برای آرمانهایی که داشته اند ممکن است که خیلی از دست داده باشند یا خیلی پرداخته باشند. اما چه می دانند که ما چه پرداخته ایم و نیز میلیونها انسانی که رای می دهند. چه دلیلی هست کسی خودش را درست بپندارد و دیگران را دادگاه نرفته بدون دادگاه و قاضی به جرم محکوم کند و حکم آدمهای دیگر را ندیده و نشناخته شخصا صادر کند؟ این که کسی با انتخابات مخالف باشد یا آن را تحریم کند یا نکند، حق آدم هاست. اما این که آدم خودش را آنچنان درست و تحلیل دیگران را آنچنان نادرست بپندارد، و با تندخویی آن را نشان دهد، به نظرم جایز نیست. در داخل ایران یا خارج از ایران، اظهار نظر یا رای کاملا منطقی و مدنی و حق افراد است. شعار دادن موافق یا مخالف کاندیداها یا در مورد اصل رای دادن هم البته حق افراد است. اما شعار دادن مخالف یا موافق افرادی که می روند رای می دهند، به نظرم غیرمدنی است. همین طور ترس از سخن گفتن یا شنیدن هم گمان به کمبود منطق افراد می برد.
نتیجه مشترک رفتار آنها موجب می شود آنهایی که ممکن است با اراده برای تغییر رای بدهند، متقاعد شوند که رای ندهند، با این ایده که تغییری در کار نیست یا ارزشش را ندارد. دیدگاه این گونه آدمها منطقی به نظرم نرسیده و نتیجه ای که گرفته اند هم توجیه کننده نیست. حساب و کتاب ریاضی و آماری هم همین را می گوید.
این عده مرا به این فکر بردند که چگونه دور ماندن از ایران عده ای را در سالهای خروجشان نگاه داشته است. دیگرانی آنچنان از ایران دور شده اند که بپرسند: "انتخابات ایرانه؟ کی کاندید شده؟ موسوی؟ موسوی کیه! عجب، کروبی هم! "
مهم نیست که از صندوق بیرون بیاید : کروبی یا موسوی. اگر می خواهیم در جهان جایی برای ایران بماند و کمی ایران استحاله شود، زمان آن است که آبروریزیهای جهانی محمود احمدی نژاد تمام شود. در داخل هم زمان صدقه دادنها و حقوقهای بالا به سر آمده. هر چند بانک دولتی می تواند با پول بی پشتوانه چاپ کردن بازی را ادامه دهد اگرچه قیمت نفت، کسری کوچک از دوران احمدی نژاد شده و واقعا بدون برنامه و بودجه مردم در مشکل می مانند. همین طور با تداوم این وضع، ایرانی در نگاه دیگران بی آبروتر از آن می شود که هست.
اصلاح طلبان با دو کاندید آمده اند که بی رودربایسی هیچ کدام هم ایده آل نیستند. پس انتظار دو مرحله ای شدن انتخابات را دارند. هر چند با این روششان هنوز مخالفم، اما امیدورام مردم برای دوری از خطر احتمالی هم که شده و دور شدن احتمال روزانه حمله نظامی به ایران و خرابتر شدن وضعیت، در هر دو مرحله بپذیرند بروند و به کاندیدایی از اصلاح طلبان رای بدهند.
جدای از مسائل اصلی، حداقل شیخ کروبی و مهندس موسوی هیچ کدامشان پیشوندهایشان را پس از انقلاب و با استفاده از سهمیه های آنچنانی مدیران و... بدست نیاورده اند و ریشه ای دارند.
زمان سبز یا سفید است، قرمز و زرد و سیاه برای ملت ایران بس است!


ارسال شده در شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۸


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر